تقدیم به کسی که نمی دونم براش خاطره می شم یا همیشه تو خاطرش میمونم
حالمان بدنیست غم کم می خوریم کم که نه هرروزکم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهندعشق می ورزم عذابم می دهندخودنمی دانم کجارفتم به خواب ازچه بیدارم نکردی آفتاب,خنجری برقلب بیمارم زدندبیگناهی بودم ودارم زدندتیشه نامردی برپشتم نشست ازغم نامردمی پشتم شکست عشق,عشق,آخرتیشه زدبرریشه ام تیشه زدبرریشه اندیشه ام,عشق اگراین است سرتدمی شوم خوب اگراین است من بدمی شوم بس کن ای دل نابه سامانی بس است دردمی باردهرچه لب ترمی کنم طالعم شوم است وباورمی کنم من که بادریاتلاطم کرده ام راهدریاراچراگم کرده ام قفل غم بردرب سلولم نزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم فراموشم نکن من نمی گویم هم آغوشم مکن من نمی گویم که بامن یارباش من نمی گویم مراغم خوارباش من نمی گویم ...... آه دگرگفتن بس است بس است گفتن اماهیچ نشنفتن بس است . آه درشهرتان یاری نبودغصه هایم راخریداری نبودوای درشهرتان بیدادبودشهرتان ازخون ماآبادبود ازدرودیوارتان خون می چکد ازغصه های شومتان خسته ام ازهمدردی معصومتان عشق ازمادوروپایم لنگ بودقیمتش بسیارودستم تنگ بودآنقدرراه رفتم که هردوپایم خسته بودریشه کن افتادودستم بسته بودهیچ کس دست مارابازنکردنه نه کسی فکردست تنگ ماراکرد؟نه نه هیچ کس ازحال ماپرسیدنه هیچ کس اندوه مارادیدنه هیچ کس اشکی برای مانریخت هرکه بامابودازما می گریخت چندروزیست حالم دیدنیست حال من ازاین وآن پرسیدنیست گاه برروی زمین زل می زنم گاه برحافظ تفعل می زنم حافظ فرزانه فالم راگرفت یک غزل آمدو حالم راگرفت :
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه مپنداشتیم

نظرات شما عزیزان: